۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

درس سیاسی

یک روز یک پسر کوچلو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدرجان ! لطفا" برای من بگین سیاست یعنی چه ؟ پدرش فکری میکنه و میگه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانوادهء خودمون بزنم تا تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین میکنم، مامانت دولت هست چون کارهای خونه را اون اداره میکنه، کلفت خانه هم ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار میکنه و هیچی نداره. تو رشنفکری چون داری درس می خوانی و پسر فهمیده ای هستی ، داداش کوچکت هم که دو سالشه نسل آینده است امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتوانی بیشتر در موردش فکر کنی. پسر کوچلو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره، میره به اتاق برادر کوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی کثافتش دست و پا می زنه. میره اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش در تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمیشه، میره اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده ، وقتی می بینه که کاری از دستش بر نمیاد میره سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه. فردا صبح باباش ازش می پرسه : پسرم! فهمیدی سیاست چیست ؟ پسر می گوید : بله پدر ، دیشب فهمیدم که سیاست چیست. سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده، در حالی که دولت در خواب عمیقی فرو رفته، روشنفکر هم هیچ غلطی نمی تواند بکند و هر کاری میکنه نمی تونه دولت و مسئولین رو از خواب بیدار کنه، در حالی که نسل آینده هم داره توی کثافتش دست و پا میزنه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر